تبليغاتX
باید رفت

باید رفت

چون چاره نیست می روم و می گذارمت

این شبها ارک جات خالیه

هر شب از جلو در عمو عباس رد می شم و با حسرت نگاهش می کنم

چشامو می بندم و خیال میکنم تو کنارمی و یه قاشق مشتی از اون معجون مخصوص تو دهنم می زاری

بعد یه قطره اشک و کیلومتر ماشین رو ۱۴۰

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط رضا سمائی نیا| |
از صبح تا حالا مثل ماهی که از آب بیرون افتاده، دست و پا مي زنم

فقط به خاطر ...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط رضا سمائی نیا| |
خبرت هست زما بی خبری؟

ای که از کوچه ما

تند و بی حوصله و زود گذر خواهی کرد

اندکی صبر

ببین؛ كنج ديوار گلي

يك قدم مانده به بيد مجنون

يك نفر چشم به راهست هنوز

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط رضا سمائی نیا| |
از وقتی عاشق شدم فرصت بیشتری برای پرواز پیدا کرده ام

این شانس را دارم که اوج بگیرم و بعد محکم به زمین بخورم

تو این فرصت را در اختیارم گذاشتی

متشکرم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط رضا سمائی نیا| |

روزی که به عشق آشنا گردیدم

در آینه اش رخ تورا می دیدم

پرسیدم از او بگو که معشوق تو کیست

آوای علی علی از او بشنیدم

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط رضا سمائی نیا| |